تبليغاتX
بابک پسر فرح

بابک پسر فرح

511 به تو گفتم قبل رفتنت اگه نباشی یک روز ( تکرار )

به تو گفتم قبل رفتنت اگه نباشی یک روز        میمیرم از پا میافتم

به تو گفتم خودمو میکشم پر میزنم تو آسمونا بگو گفتم یا نگفتم             بگو گفتم یا نگفتم

موضوع از اینجا شروع میشه که شما فکر میکردین آدم خوبی هستین
اما فقط فکر میکردین

شاید چون دوست داشتین خوب باشین
شاید چون یه زمانی اون دور دورا آدم خوب و مذهبی ای بودین
شایدم برای اینکه یه زمانی اون دور دورا همه بدیای دنیا رو یه جا نداشتین

اما یکی میاد تو زندگیتون که مثل یه اتفاق خوب کوچولو میمونه

یه پری کوچولو

اون اینقدر به شما خوبی میکنه که شما باید بفهمین بزرگترین احمق دنیایین و دنیاتون رو روی یک عالمه حماقت و ترس بدبینی و چیزهای دیگه که اجنه و دیوهای بد جنگل ترسناک به شما دادن بنا کرده بودین

قاعدتآ شما باید از زندگیتون درس بگیرین و.......

اما کاری که شما میکنن اینه که به پری کوچولو به چشم یه احمق نیگا میکنین که

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 3:23  توسط بابک  | 

510 دروغ و خیانت

سه شنبه 8 تیر1389 ساعت: 20:33 توسط:*********
بعضی وقتا تنهایی یعنی زندگی...وقتی که بودن با دیگران میراثش مرگه و نیستی
به هر حال عزیزم می دونی که من هیچ وقت تنهات نمی زارم...
 وب سایت   پست الکترونیک [ نظر خصوصی ]
445

اینو دختری برام نوشته بود که ۶ ماه و ۲۱ روز ۲ ساعت ۵۷ دقیقه بعد ترکم کرد

پ ن : هر وقت زنی بهت میگه کاریو نمیکنه بدون دقیقآ داره به همون فکر میکنه

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 3:13  توسط بابک  | 

509

دعاهای زیر از کتاب سومین جشنواره بین‌المللی "دستهای کوچک دعا" است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا را جمع ‌آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه می‌دهد. دعاهایی که می‌خوانید از بچه‌های ایران است.
لطفاً آمین بگوئید:



آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد!
(تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله
)

خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی!
(نسیم حبیبی / ۷ ساله
)

ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست!
(فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله
)

خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی!
(سوسن خاطری / 9 ساله
)

خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد.
(کیانمهر ره‌گوی / 7 ساله
)

خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد!
(الناز جهانگیری / 10 ساله
)

آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند!
(سحر آذریان / ۹ ساله
)

بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان خدمت می‌گیری؟
(حسن / 8 ساله
)

ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم!
(شاهین روحی / 11 ساله
)

خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره!
(پویا گلپر / 10 ساله
)


خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)

خدایا! یک برادر تپل به من بده!!
(زهره صبورنژاد / 7 ساله
)

خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو می‌خواهم که به پدر و مادر همه بچه‌های تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی "اکس جید" را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانه‌یمان مانند بچه‌های سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم... (مهسا فرجی / 11 ساله)

دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم!
(روشنک روزبهانی / 8 ساله
)

خدایا! شفای مریض‌ها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچ‌کس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین.
(مهدی اصلانی / 11 ساله
)

خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم!
(مینا امیری / 8 ساله
)

خدایا! تمام بچه‌های کلاسمان زن داداش دارند از تو می‌خواهم مرا زن دادش دار کنی!
(زهرا فراهانی / 11 ساله
)

ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم می‌رسم. خدایا دعای مرا قبول کن...
(رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله
)

ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش می‌کنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم!
(شایان نوری / 9 ساله
)

خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلم‌مان هم مرا بوس کند
!! (امیرحسام سلیمی / 6 ساله)

خدیا! دعا می‌کنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند!
(فاطمه یارمحمدی / 11 ساله
)

ای خدا! من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود!
(شقایق شوقی / 9 ساله
)

خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمی‌کنم!
(دلنیا عبدی‌پور / 10 ساله
)

آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم می‌فهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمی‌گرفتند! (هدیه مصدری / 12 ساله)

خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) می‌خوان دعا می‌کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود!
(باران خوارزمیان / 4 ساله
)

خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده!
(مریم علیزاده / 6 ساله
)

خدایا! می‌خورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم!
(محمد حسین اوستادی / 7 ساله
)

خدایا! من دعا می‌کنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم!
(سالار یوسفی / 11 ساله
)

من دعا می‌کنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند.
(المیرا بدلی / 11 ساله
)

خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می‌کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم!
(نیشتمان وازه / 10 ساله
)

اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول می‌زنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند!
(عاطفه صفری / 11 ساله
)

خدای مهربان! من یک جفت کفش می‌خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا!
(رویا میرزاده / 7 ساله
)

در یادداشت دبیر جشنواره در ابتدای کتاب نوشته شده:

"
هزاران نفر برای باریدن باران دعا می‌کنند غافل از آنکه خداوند با کودکی است که چکمه‌هایش سوراخ است."
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 1:21  توسط بابک  | 

508 ایران زمین

هرودوت(۴۹۰-۴۲۵ پیش از میلاد)بزرگ‌ترین تاریخ‌نگار جهان باستان است که او را پدر تاریخ نیز دانسته‌اند. هر چند در نگارش نبردهای ایران و یونان از هم‌زبانان یونانی خود پشتیبانی می‌کند، بخش مهمی از تاریخ باشکوه ایران باستان از نوشته‌های او یا به کمک آن‌ها شناخته شده است. شناخت کنونی ما از ملت‌های کهن دیگری مانند بابلی‌ها، مصری‌ها، فینیقی‌ها، نیز تا اندازه‌ی زیادی از نوشته‌های او به دست آمده است. به نظر می‌رسد او نخستین کسی باشد که واژه‌ی هیستوری را به معنای تاریخ به کار برده است



او درباره خصلتهای پدران ایرانیمان می نویسد:


ایرانیان دروغ را بزرگ‌ترین گناه می‌دانند، و وامداری را ننگ می‌شمارند، و می‌گویند وامداری از این‌رو بد و ناپسند است که کسی‌که بدهکار باشد مجبور می‌شود که دروغ بگوید؛ از این‌رو همواره از ننگِ بدهکار شدن می‌پرهیزند.

هرودوت می‌نویسد که ایرانیان معبد نمی‌سازند، برای خدا پیکره و مجسمه نمی‌سازند. آنها خدای آسمان را عبادت می‌کنند و میترا و اَناهیتا‌ و همچنین زمین و آب و آتش را می‌ستایند.



ایرانیان به‌همسایگان احترام بسیار می‌گذارند، هرچه همسایه نزدیک‌تر باشد بیشتر مورد توجه است و همسایگان دور و دورتر در مراتب پائین‌تری از احترام متقابل قرار دارند.

ایرانیان هیچ‌گاه در حضور دیگران آب دهان نمی‌اندارند و این کار را بی‌ادبی به‌دیگران تلقی می‌کنند؛ آنها هیچ‌گاه در حضور دیگران پیشاب نمی‌کنند و این عمل نزد آنها از منهیات مؤکد است.آنها هیچ‌گاه در آبِ رودخانه پیشاب نمی‌کنند و جسم ناپاک در آب جاری نمی‌اندازند؛ و اینها را از آن‌رو که سبب آلوده شدن آب جاری می‌شود گناه می‌شمارند

در میگساری تعادل را مراعات می‌کنند و هیچ‌گاه چنان زیاده‌روی نمی‌کنند که مجبور شوند استفراغ کنند یا عقلشان را از دست بدهند.

ایرانیان روز تولدشان را بسیار بزرگ می‌شمارند و در آن روز مهمانی و جشن برپا می‌کنند و سفره‌های گوناگون می‌کشند، گاو و گوسفند سرمی‌برند و گوشت آنها را در میان دیگران بخش می‌کنند
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 1:19  توسط بابک  | 

507

میدونم که بعضی از این پستهارو قبلآ هم نوشتم اما خواستم یه آرشیو و یه جشن به مناسبت به سرعت رد کردن پست ۵۰۰ و ... داشته باشم

امشب ۳۱ پست نوشتم

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 2:24  توسط بابک  | 

506 آرزوهایی که حرام شدند / شل سیلور استاین

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند

به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم

لستر هم با زرنگی آرزو کرد

دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد

بعد با هر کدام از این سه آرزو

سه آرزوی دیگر آرزو کرد

آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی

بعد با هر کدام از این دوازده آرزو

سه آرزوی دیگر خواست

که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد

برای خواستن یه آرزوی دیگر

تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...

۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن

جست و خیز کردن و آواز خواندن

و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر

بیشتر و بیشتر

در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند

عشق می ورزیدند و محبت میکردند

لستر وسط آرزوهایش نشست

آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا

و نشست به شمردنشان تا ........

پیر شد

و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود

و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند

آرزوهایش را شمردند

حتی یکی از آنها هم گم نشده بود

همشان نو بودند و برق میزدند

بفرمائید چند تا بردارید

به یاد لستر هم باشید

که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها

همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد!

(با سپاس از فرزانه معینی)

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 2:20  توسط بابک  | 

505 دارم میمیرم

اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه.

گفت: «حاج آقا يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه.»

گفتم: «چشم، اگه جوابشو بدونم خوشحال مي‌شم بتونم کمکتون کنم.»

گفت: «دارم می‌میرم.»

گفتم: يعنی چی؟»

گفت: «دارم مي‌ميرم.»

گفتم: «دکتر ديگه ای، خارج از کشور؟»

گفت: «نه، همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نمي‌شه کرد.»

گفتم: «خدا کريمه، انشاالله که بهت سلامتی می‌ده!»

با تعجب نگاه کرد و گفت: «اگه من بميرم خدا کريم نيست؟»

فهميدم آدم فهميده‌ايه و نمی‌شه گول ماليد سرش.

گفتم: «راست می‌گی، حالا سوالت چيه؟»

گفت: «من از وقتی فهميدم دارم مي‌ميرم خيلی ناراحت شدم. از خونه بيرون نمی‌اومدم.

کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن.»

تا اين‌که يه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم؟

خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون و مثل همه شروع به کار کردم.

اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسی نداشت

خيلي مهربون شدم، ديگه رفتارهای غلط مردم خيلی اذيتم نمی‌کرد.

با خودم می‌گفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن.

آخه من رفتني ام و اونا انگار نه.

سرتونو درد نيارم من کار می‌کردم اما حرص نداشتم.

بين مردم بودم اما بهشون ظلم نمی‌کردم و دوستشون داشتم.

ماشين عروس که می‌ديدم از ته دل شاد می‌شدم و دعا می‌کردم.

گدا که می‌ديدم از ته دل غصه می‌خوردم و بدون اين‌که حساب کتاب کنم کمک می‌کردم.

مثل پير مردها برا همه جوونا  آرزوی خوشبختی می‌کردم.

الغرض اين‌‌که اين ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز وخوردنی شدم.

حالا سوالم اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم. آيا خدا اين خوب شدن رو

قبول می‌کنه؟»

گفتم: «بله، اون‌جور که يادگرفتم و به نظرم می‌رسه آدما تا دم رفتن، خوب شدنشون واسه خدا عزيزه.»

آرام آرام خداحافظي کرد. داشت می‌رفت. گفتم: «راسی نگفتی چقدر وقت داری؟»

گفت: «معلوم نيست. بين يک روز تا چند هزار روز!»

يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرها وقت دارم. با تعجب گفتم: «مگه بيماريت چيه؟»

گفت: «بيمار نيستم!»

هم کفرم داشت در ميومد وهم ازتعجب داشتم شاخ‌دار ميشدم گفتم: «پس چی؟»

گفت: «فهميدم مردنيم، رفتم دکتر گفتم: می‌تونيد کاری کنيد که نميرم؟ گفتن: نه، گفتم: خارج چي؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجی مارفتنی هستيم. کی‌اش فرقي داره مگه؟ باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 2:17  توسط بابک  | 

504 مکر زنان

آورده اند  مردی بود که پیوسته تحقیق ِ مکرهای زنان می کرد و از غایت غیرت ،هیچ زنی رامحل اعتماد خود نساخت و کتاب " حیل النساء " (مکرهای زنان) را پیوسته مطالعه می کرد. روزی در هنگام سفربه قبیله ای رسید وبه خانه ای مهمان شد.

مرد ِخانه حضور نداشت ولکن زنی داشت در غایت ظرافت ونهایت لطافت . زن چون مهمان را پذیرا شد با او ملاطفت آغاز نمود. مرد مهمان چون پاپوش خود بگشود وعصا بنهاد، به مطالعه کتاب مشغول شد. زن میزبان گفت: خواجه ! این چه کتاب است که مطالعه میکنی؟ گفت:حکایات مکرهای زنان است. زن بخندید وگفت : آب دریا به غربیل نتوان پیمود وحساب ریگ بیابان به تخته خاک ، برون نتوان آورد و مکرهای زنان در حد حصر نیاید . پس تیر ِغمزه در کمان ِابرو نهاد و بر هدف ِ دل او راست کرد واز درمغازلت و معاشقت در آمد چنان که دلبسته ی ِ او شد. در اثنای آن حال، شوهر او در رسید..

زن گفت : شویم آمد وهمین آن که هر دو کشته خواهیم شد . مهمان گفت:تدبیر چیست؟ گفت :برخیز و در آن صندوق رو . مرد در صندوق رفت. زن سرِ صندوق قفل کرد . چون شوهر در آمد پیش دوید و ملاطفت ومجاملت آغاز نهاد و به سخنان دلفریب شوهر را ساکن کرد. چون زمانی گذشت گفت: تو را از واقعه امروز ِ خود خبر هست؟ گفت نه بگوی. گفت: مرا امروز مهمانی آمد جوانمردی لطیف ظرایف و خوش سخن و کتابی داشت در مکر زنان و آن را مطالعه میکرد من چون آن را بدیدم خواستم که او را بازی دهم به غمزه بدو اشارت کردم ، مرد غافل بود که چینه دید و دام ندید. به حسن واشارت من مغرور شد و در دام افتاد .و بساط عشق بازی بسط کرد وکار معاشقت به معانقه (دست در گردن هم)رسید. ساعتی در هم آمیختیمهنوز به مقام آن حکایت نرسیده بودیم که تو برسیدی وعیش ما منغض کردی! زن این میگفت و شوهر او می جوشید ومی خروشید وآن بی چاره در صندوق از خوف می گداخت و روح را وداع می کرد. پس شوهر از غایت غضب گفت: اکنون آن مرد کجاست؟ گفت:اینک او را در صندوق کردم و در قفل کردم... کلید بستان و قفل بگشای تا ببینی. مرد کلید را بستاند و همانا مرد با زن گرو بسته بودند(جناق شکسته بودند) و مدت مدیدی بود هیچ یک نمی باخت. مرد چون در خشم بود بیاد نیاورد که بگوید *یادم * و زن در دم فریاد کشید *یادم تو را فراموش . * مرد چون این سخن بشنید کلید بینداخت وگفت : "لعنت بر تو باد که این ساعت مرا به آتش نشانده بودی و قوی طلسمی ساخته بودی تا جناق ببردی."

پس با شوهر به بازی در آمد و او را خوش دل کرد .چندان که شوهرش برون رفت ، درِ صندوق بگشاد و گفت: ای خواجه چون دیدی، هرگز تحقیق احوال زنان نکنی؟

گفت:توبه کردم و این کتاب را بشویم که مکر و حیلت ِ شما زیادت از آن باشد که در حد تحریر در آید.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 2:13  توسط بابک  | 

503 به یاد رفیقم سعید

دوتا رفیق بودند که همیشه با هم شراب می‌خوردند.

 یکیشون میمیره

چند وقت بعد، اون یکی رفیقه می‌ره مِیخونه به ساقی می‌گه دو تا پیک بریز.

 ساقی می‌گه چرا دو تا؟!

می‌گه یکی برا خودم یکی به یاد رفیقم.

...

یک‌سال بعد رفیقه وقتی می‌ره میخونه به ساقی می‌گه یک پیک بریز؛ ساقی می‌گه رفیقتو فراموش کردی؟

 می‌گه نه. خودم توبه کردم،  می‌زنم به یاد رفیقم...

دم هرچی رفیقه بامرامه گرم....

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 2:12  توسط بابک  | 

502

یاد مجله‌ی (مرحوم) زنان و سردبیر ارجمندش بانو شهلا شرکت افتادم. روزی مطلبی در این نشریه خواندم که دوست دارم برای ادای احترام به زحمات شهلا شرکت، این جا از حافظه‌ام نقلش کنم:

آدم وقتی چشمش به حوا افتاد و با او آشنا شد، پیش خدا رفت و پرسید: «چرا حوا را زیبا خلق کردی؟» خداوند فرمود: «برای این که بتوانی دوستش داشته باشی.» و آدم پرسید: «پس چرا کم عقلش آفریدی؟» و خداوند پاسخ داد: «برای این‌که بتواند دوستت داشته باشد!»

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 2:11  توسط بابک  | 

501

مردان قبیله سرخ پوست از رییس جدید می‌پرسند: «یا زمستان سختی در پیش است؟»

رییس جوان قبیله که هیچ تجربه‌ای در این زمینه ندارد، جواب می‌دهد: «برای احتیاط برید هیزم جمع کنید.»

بعد می‌رود به سازمان هواشناسی کشور زنگ می‌زند و می‌پرسد: «آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟»

-          این‌طور به نظر می‌آد

رییس به مردان قبیله دستور می‌دهد که بیشتر هیزم جمع کنند. بعد برای این‌که مطمئن شود، یک بار دیگر به سازمان هواشناسی زنگ می‌زند:

-          شما نظر قبلی‌تون رو تایید می کنید؟

-          صد در صد

رییس به همه‌ی افراد قبیله دستور می‌دهد که تمام توانشان را برای جمع آوری هیزم بیشتر صرف کنند. بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ می‌زند.

-          آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیش است؟

-          بگذار این‌طوری بگم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر!

-          از کجا می دونید؟

-          چون سرخ پوست ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می‌کنن!


با تشکر از فرزانه معینی

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 2:10  توسط بابک  | 

500 هشت درس

درس اول
بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد، پيتر وارد حمام شد
همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد
زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه
همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود
تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان
۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازی زمين!
بعد از چند لحظه، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا ميکنه و
۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره…!
زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و برگشت
پيتر پرسيد: کی بود زنگ زد؟

زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود…
پيتر گفت: خوبه… چيزی در مورد
۱۰۰۰ دلاری که به من بدهکار بود نگفت؟!
نتيجه اخلاقی: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه، هميشه بايد در وضعيتی باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيری کنيد!

درس دوم

يه روز مسوول فروش، منشی دفتر، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم ميزدند…
يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا ميکنن و روی اون رو مالش ميدن و غول چراغ ظاهر ميشه…
غول ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده ميکنم…
منشی ميپره جلو و ميگه: اول من، اول من!
من ميخوام که توی باهاما باشم، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم!
پوووف! منشی ناپديد ميشه...
بعد مسوول فروش ميپره جلو و ميگه: حالا من، حالا من!
من ميخوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم، يه ماساژور شخصی و يه منبع بي انتهای نوشيدنی داشته باشم و تمام عمرم حال کنم!
پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه…
بعد غول به مدير ميگه: حالا نوبت توئه…
مدير ميگه: من ميخوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن!

نتيجه اخلاقی: اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!

درس سوم

يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد ميکنه که با ماشين برسوندش به مقصدش…
راهبه سوار ميشه و راه ميفتن…
چند دقيقه بعد راهبه پاهاش رو روی هم ميندازه و کشيش زير چشمی يه نگاهی به پای راهبه ميندازه…
راهبه ميگه: پدر روحانی، روايت مقدس
۱۲۹ رو به خاطر بيار!
کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه...
چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده، بازوش رو با پای راهبه تماس ميده…!
راهبه باز ميگه: پدر روحانی، روايت مقدس
۱۲۹ رو به خاطر بيار!
کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش ميرسونه…
بعد از اينکه کشيش به کليسا بر ميگرده، سريع ميدووه و از توی کتاب روايت مقدس
۱۲۹ رو پيدا ميکنه و ميبينه که نوشته: به پيش برو و عمل خود را پيگيری کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که ميخواهی ميرسی!

نتيجه اخلاقی: اينکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملاً آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست ميدی!

 

درس چهارم

يه شب خانم خونه به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه!
صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكی از دوستهای صميميش که یه خانومه، بمونه...
شوهره بر ميداره به
۲۰ تا از صميمی ترين دوستهای زنش زنگ ميزنه، ولی هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تأييد نميكنن!
يه شب آقای خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتی مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكی از دوستهای صميميش که آقا بوده، بمونه...
خانم خونه بر ميداره به
۲۰ تا از صميمی ترين دوستهای شوهرش زنگ ميزنه؛ ۱۵ تاشون تأييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونه اونا مونده! ۵ تای ديگه حتی ميگن كه آقا هنوزم خونه اونا و پيش اوناست!
نتيجه اخلاقی: يادتون باشه كه مردها دوستهای بهتری هستند!

 

درس پنجم

چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توی يه مهمونی همديگه رو ميبينن و شروع ميكنن در مورد زندگی هاشون برای همديگه تعريف كنن....
بعد از مدتی يكی از اونا بلند ميشه ميره دستشويی. سه تای ديگه صحبت رو ميكشونن به تعريف از فرزندانشون:
اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی يه كار عالی وارد شد و خيلی سريع پيشرفت كرد.
پسرم درس اقتصاد خوند و توی يه شركت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس و اونقدر پولدار شده كه حتی برای تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد!
دومی: پسر من هم مايه افتخار و سرفرازی منه. توی يه شركت هواپيمايی مشغول به كار شد و بعد دوره خلبانی گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه برای تولد صميميترين دوستش يه هواپيمای خصوصی بهش هديه داد!
سومی: پسر من هم باعث افتخار من شده...
اون توی بهترين دانشگاههای جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختمانی بزرگ برای خودش تأسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه برای تولد بهترين دوستش يه ويلای
۳۰۰۰ متری بهش هديه داد!
هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك ميگفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟!
سه تای ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت كرديم راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعريف كنی؟!
چهارمی گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توی يه كلوپ مخصوص كار ميكنه!
سه تای ديگه گفتند: اوه مايه خجالته چه افتضاحی!
دوست چهارم گفت: نه! من ازش ناراضی نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگی بدی هم نداره.
اتفاقاً همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمی ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيمای خصوصی و يه ويلای
۳۰۰۰ متری هديه گرفت!
نتيجه اخلاقی: هيچوقت به چيزی كه كاملاً در موردش مطمئن نيستی افتخار نكن!

 

درس ششم

توی اتاق رختكن كلوپ گلف، وقتی همه آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روی يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن.
مردی كه نزديك موبايل نشسته بود دكمه اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع ميكنه به صحبت.
بقيه آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن...
مرد: الو؟
صدای زن اونطرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توی كلوپ هستی؟
مرد: آره!
زن: من توی فروشگاه بزرگ هستم. اينجا يه كت چرمی خوشگل ديدم كه فقط
۱۰۰۰ دلاره! اشكالی نداره اگه بخرمش؟
مرد: نه. اگه اونقدر دوستش داری اشكالی نداره!
زن: من يه سری هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهاي جديد
۲۰10 رو ديدم. يكيشون خيلی قشنگ بود قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود!
مرد: باشه. ولی با اين قيمت سعی كن ماشين رو با تمام امكانات جانبی بخری!
زن: عاليه. اوه  يه چيز ديگه، اون خونه ای رو كه قبلاً ميخواستيم بخريم دوباره توی بنگاه گذاشتن برای فروش. ميگن
۹۵۰۰۰۰ دلاره
مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولی سعی كن
۹۰۰۰۰۰ دلار بيشتر ندی!
زن: خيلی خوبه. بعداً ميبينمت عزيزم. خداحافظ.
مرد: خداحافظ.
بعدش مرد يه نگاهی به آقايونی كه با حسرت نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه: كسی نميدونه كه اين موبايل مال كيه؟!
نتيجه اخلاقی: هيچوقت موبايلتونو جايی جا نذارين!

 

درس هفتم

يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن.
وقتی توی پارك زير يه درخت نشسته بودند، يهو يه فرشته كوچيك و خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من برای هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم!
زن از خوشحالی پريد بالا و گفت: چه عالی! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم.
فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول برای بهترين تور مسافرتی دور دنيا توی دستهای زن ظاهر شد!
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه.
مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: اين خيلی رمانتيكه، ولی چنين بخت و شانسی فقط يه بار توی زندگی آدم پيش مياد!

بنابراين خيلی متأسفم عزيزم آرزوی من اينه كه يه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه.
زن و فرشته جا خوردند و خيلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و بايد برآورده بشه.
فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد
۹۰ سالش شد!
نتيجه اخلاقی: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند، ولی فرشته ها زن هستند!

 

درس هشتم

يه مرد ۸۰ ساله ميره برای چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش ميپرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده: هيچوقت به اين خوبی نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟!
دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب، بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو ميشناسم كه شكارچی ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو برای شكار كردن از دست نميده. يه روز كه ميخواسته بره شكار، از بس عجله داشت، اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر ميداره و ميره توی جنگل!
همينطور كه ميرفته جلو، يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشی ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچی چتر رو ميگيره به طرف پلنگ و نشونه ميره و بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روی زمين!
پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتماً يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!
دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقاً منظور منم همين بود!
نتيجه اخلاقی: هيچوقت در مورد چيزی كه مطمئن نيستی نتيجه كار خودته، ادعا نداشته باش!

 

 

مایکل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن کرد و در مسیرهمیشگی شروع به کار کرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافرپیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ایستگاه بعدی، یک مرد با هیکل بزرگ،قیافه ای خشن و رفتاری عجیب سوار شد او در حالی که به مایکل زل زده بود گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» و رفت و نشست. مایکل که تقریباً ریز جثه بود و اساساً آدم ملایمی بود چیزی نگفت اما راضی هم نبود. روز بعد هم دوباره همین اتفاق افتاد و مرد هیکلی سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روی صندلی نشست. و روز بعد و روز بعد...  

این اتفاق که به کابوسی برای مایکل تبدیل شده بود خیلی او را آزار می داد. بعد از مدتی مایکل دیگر نمی تواست این موضوع را تحمل کند و باید با او برخورد می کرد. اما چطوری از پس آن هیکل بر می آمد؟

بنابراین در چند کلاس بدنسازی، کاراته و جودو و... ثبت نام کرد. در پایان تابستان، مایکل به اندازه کافی آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پیدا کرده بود. بنابراین روز بعدی که مرد هیکلی سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!»

مایکل ایستاد، به او زل زد و فریاد زد: «برای چی؟» مرد هیکلی با چهره ای متعجب و ترسان گفت: «تام هیکل کارت استفاده رایگان داره!»  

نتیجه اخلاقی:

پیش از اتخاذ هر اقدام و تلاشی برای حل مسائل، ابتدا مطمئن شوید که آیا اصلاً مسئله ای وجود دارد یا خیر!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 2:9  توسط بابک  |